|
|
||
|
سلام به همه ی دوستای گلم...
امروز ی حااایییی بود... دیدین آدما وقتی تو سال جدید میخوان به هم عید و تبریک بگن میگن صدسال به این سالاااااا.... شما واقعآ این جمله رو قبول دارین؟؟ من که نه.. قبول ندارم.. من همیشه میگم صد سال به اوووون سالهااا.. یا میگم صد سال به ازیین سالهاا عیدای قدیمو دوس دارم.. بچه بودیم... بوی عید رو حس میکردیم... همه چیز واسمون قشنگ بود... واسه تحویل شدن سال لحظه شماری میکردیم... اماا الاان... بگم چی شد؟؟ بابام اعتقاد داره اگه به محض تحویل سال اولین نفری رو که میبینه باباش باشه اون سال واسش سال پر خیرو برکتی میشه. دیگه قید اونا رو زدیم راستیییییییی این بابا بزرگه رو هم آخر ندیدیییم... خب دوسای گلم عیدتوون مبااااارررررررررک ک و صد ساال به ازین ساالهاااااا
+
تاريخ سه شنبه یکم فروردین 1391ساعت 21:19 نويسنده icegirl
|
نفسم خوش اومدی به وبم.....وبم فیلتر نشده بود ... میخواستم به میمنت ورودت آپ بکنم.. ی آپ جدید و تقدیمش کنم به تموم زندگیم.. به بهونه زنده بودنم... خوش اومدی عزیزم
من هر روز و هر لحظه نگرانت می شوم که چه می کنی !؟ پنجره ی اتاقم را باز می کنم و فریاد می زنم بخند برایم بخند
+
تاريخ پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1390ساعت 19:38 نويسنده icegirl
|
سلام ... میدونم خیلی وقته که آپ نکردم تو این مدت میومدم و کامنتا رو میخوندم... از کسایی که کنارم موندن و تنهام نذاشتن خیلیییییی ممنونم.. خوشحال بودم بعد ۲سال درس خوندن واسه کنکور بهاار۹۱ دیگه راحته راحتم و خوش میگذروونم . پیشاپیش بگم بهاااااااااااااار ۹۱ مبارک یا به قول بابا عیدت نو...
سرم را در تاريکي گودالها فرو ميبرم لباس سکوت بر تن ميکنم و ديگر به
تو نميگويم بمان! کنار ميروم تا راه زندگي خود را به تنهايي طي کنی ميفهمم اما وانمود به نفهميدن ميکنم حس را در خودم ميکشم عشق را سرکوب ميکنم تا با تنهايي خود خوش باشی!!
+
تاريخ چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390ساعت 18:14 نويسنده icegirl
|
سلام خوبین دوس جونیااااااااااااا.....
اگه بدونین امروز چقد خسته شدم . دارم کم کم جمو جور میکنم و واسه رفتن آماده میشم واسم دعا کنین بتونم این دلتنگیو تحمل کنم خیلیییییی دوستتون دارم مراقب خودتون باشییییییییییین
+
تاريخ چهارشنبه نوزدهم بهمن 1390ساعت 11:57 نويسنده icegirl
|
تو که یادت نیییییییس
تو که یادت نیست!...توی یکی از همون بهترین روزهای زندگیم بود!...
همون روزهایی که تعدادشون از انگشتهای یک دست هم کمتره!...
همون روزهایی که با تو بودم!...همون روزهایی که زندگی کردم!...
آره...توی یکی از همون روزها بود!...بعد از ساعت ها با تو بودن!...
وقت خداحافظی بود...سر آن خیابانی که اسمش رو هم نمیدونم حتی!...
با هم خداحافظی کردیم!...رفتی ولی من همونجا ایستادم...
ایستادم و رفتن تورو نگاه کردم...
دست کرده بودی تو جیب هات و آروم آروم دور میشدی...
نمیدونستی که من نرفتم!...
نمیدونستی که ایستادم و دارم نگاهت میکنم!...
برنگشتی پشت سرت رو هم نگاه نکردی...
سرت رو انداخته بودی پایین و دور میشدی!...وای وای وای!!...نمیدونستی که
چقدر زیبا بودی!...چقدر زیبا راه میرفتی!...
چقدر زیبا کرده بودی تمام آن پیاده رو و تمام آن خیابان و حتی تمام اون شهر رو!
یکم که دور شدی بهت زنگ زدم!...
گفتم من نرفتم و سر خیابان ایستادم و دارم نگاه میکنم رفتنت رو!...
یادم رفت بهت بگم ولی!...یادم رفت بگم که همونجا،درست همونجا من "دوباره" عاشقت شده بودم!...
یادم رفت بگم که عشقم بهت دوبرابر شده بود!...یادم رفت!...
حتی یادم رفت بگم که هیچ کس به زیبایی تو راه نمیره!...
یادم رفت بگم که هیچ کس نمیتونه مثل تو با هر قدمی که بر میداره،تمام وجود من رو به لرزه بیاندازه!!...
اون روز وقتی داشتی میرفتی و دور میشدی،میدونستم که هنوز مال منی!...
میدونستم که دوستم داری...میدونستم که به محض اینکه برسی به خونه به من زنگ میزنی!...
اون رفتن کجا و این رفتن کجا!...
این رفتن لعنتی که برگشتی نداره کجا!...همه ی اینها رو گفتم تا بگم دلم برای راه رفتنت هم تنگ شده!...
همه ی اینها رو گفتم تا بگم دلم برای زندگی کردن تنگ شده!...دلم برای اون دخترکی که زمانی دوستش داشتی تنگ شده!...دلتنگه عشقم!!...دلم...!
+
تاريخ دوشنبه هفدهم بهمن 1390ساعت 12:40 نويسنده icegirl
|
سلاممممممممممممممممممممممم به رو ماه تک تک دوستای گلم... خوبین خوشین؟؟؟ایشالا که همیشه باشین... امروز یه روزیه واسه خودش...با یه حس خاصی که توش هست... من فک کنم واسه همه هست این حسه هرکی هم بگه نه دروغ میگه.. حالا اون حسه کم و زیاد داره ولی خب هیچی نمیتونه باشه... آهان حالا چه روزی؟؟ میگم.. امروز ۸/۱۱/۹۰ هستش که من به دنیا اومدم...یعنی امروز روز منه.. روز مخصوص من...روز تولدم... امروز و دوست دارم ..چون حس می كنم روز خودمه. مال خود خودم... به نظرم همه ي آدم ها روز تولدشون و دوست دارن...ولی خیلیا انکار میکنن... خلاصه که وارد بیست سال زندگیم شدم ... راستش یه جورایی خودم باورم نمیشه که من ۱۹ سال از عمرمو پشت سر گذاشتم... فک میکنم خیلی از زندگيم عقبم ...یه ۳..۴سالی ازم جلو زده... همینه که فقط ناراحتم میکنه... ولی خب نباید واسم مهم باشه... اینجوری که میگن.باید از این به بعد سعی کنم عقب نیفتم از خودم..زندگیم..روزگار... همین دیگه... اومدم بنویسم امروز تولدم بوده که یهو سال دیگه یادم نره کی به دنیا اومدم... خوب و خوش سلامت باشین همگی..مواظب خودتون باشین..فعلا..یا حق...
آهاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای آهااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای خبرداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااار مردم کوچه بازااااااااااااااااااااااااااااااااااااار تولدم مبااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااررررررررررررررررررک هورااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
+
تاريخ شنبه هشتم بهمن 1390ساعت 16:51 نويسنده icegirl
|
سلام دوستای گلم.. دیگه وقت رفتنه.. باید برم که از زندگی جا نمونم... نمیدونم شاید دیگه نیام...
همتونو دوست دارم.. و ... واستون بهترینا رو آرزو میکنم.... میام و کامنتاتونو میخونم.. و تا اونجایی که بشه جوابم میدم... منو حذف نکنینن از لینکدونیتون.. بر میگردم.. اما نمیدونم کی.. اینم آپ آخرم
دعا می کنم که هیچگاه چشمهای زیبای تو را در انحصار قطره های اشک نبینم و تو برایم دعا کن ابر چشم هایم همیشه برای تو ببارد دعا می کنم که لبانت را فقط در غنچه های لبخند ببینم و تو برایم دعا کن که هر گز بی تو نخندم دعا می کنم دستانت که وسعت آسمان و پاکی دریا و بوی بهار را دارد همیشه از حرارت عشق گرم باشد و تو برایم دعا کن دستهایم را هیچگاه در دستی بجز دست تو گره ندهم من برایت دعا می کنم که گل های وجود نازنینت هیچگاه پژمرده نشوند برای شاپرک های باغچه ی خانه ات دعا می کنم که بال هایشان هرگز محتاج مرهم نباشند من برای خورشید آسمان زندگیت دعا می کنم که هیچگاه غروب نکند و بدان در آسمان زندگیم تو تنها خورشیدی پس برایم دعا کن ، دعا کن که خورشید آسمان زندگیم هیچگاه غروب نکند
+
تاريخ سه شنبه بیستم دی 1390ساعت 15:6 نويسنده icegirl
|
گفتنيها كم نيست، من و تو كم گفتيم مثل هذيان دم مرگ، از آغاز، چنين درهم و برهم گفتيم بي سبب از پاييز، جاي ميلاد اقاقيها را پرسيديم وقت گل دادن عشق، روي دار قالي، بيسبب حتي، پرتاب گل سرخي را ترسيديم من و تو ساده ترين شكل سرودن را در معبر باد، با دهاني بسته وامانديم مهدی اخوان
+
تاريخ شنبه هفدهم دی 1390ساعت 13:35 نويسنده icegirl
|
زندگی زندگی ادامه داره حتی وقتی تو نباشی
+
تاريخ چهارشنبه چهاردهم دی 1390ساعت 10:46 نويسنده icegirl
|
سلام به همه ی دوستای گلم.. راستش خسته شدم از بس از دوست داشتن و عشق خوندمو نوشتم.. امروز اومدم با آپای جدید.. که کلآ ازین حال و هوا هم من بیام بیرون هم شما...نمیدونم شاید خیلیا دوست نداشته باشن حتی اگه دوست نداشتینم انتقاد کنیین.... بخونینن حالا.. حتمآ خوشتون میاد
+
تاريخ پنجشنبه هشتم دی 1390ساعت 14:56 نويسنده icegirl
|
|
||